تبليغاتX
روزهای پاییــــــــــــــــــــــــــــز

روزهای پاییــــــــــــــــــــــــــــز

پایـیـــــــــز

سریال نرگس با هر خصوصیت خوب یا بدی که داشت خیلی وقته که تموم شده ...

خیلی جوکو اس ام اس های مختلف از رو شخصیت های فیلم ساخته شد ....

این مطلبو یه جا دیدم ... شاید تکراری باشه ولی واسه من جالب بود ...


نبرد شوکت و نسرین !!!!

 

 *(منظور از اسمشو نبر همون ولدمورت در هری پاتر می باشد  )

تعليمات اجتماعي و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف

است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...

بطوريکه حتي در ليگهاي اروپا هم تصميم گرفته شده براي جذب

تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...

 

اين سريال نقاط قوت بسياري داره!... مثلا ريتم تندش روي هرچي

فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا 11 رو کم کرده...!

 

واقعيتهاي تلخ اجتماعي مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و

باور پذير به تصوير کشيده!....

 

ارزش و جايگاه واقعي روابط خانوادگي رو به همگان نشون داده!...

 

آخرين و ناشناخته ترين روشهاي روانشناسي رو آموزش داده!...

 

 

... و مهمتر از همه روي تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده.

چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلي يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .

 

يه جايي خوندم که آدمها پنج دسته اند:

1- اونهايي که نرگس رو با دل و جون ميبينند و براشون مهم نيست بقيه راجع بهشون چي فکر ميکنند.

2- اونهايي که نرگس رو نميبينند و کاري هم ندارند که بقيه ميبينند يا نه!

3- اونهايي که نرگس رو نميبينند و اونايي رو که ميبينند مسخره ميکنند.

4- اونهايي که نرگس رو نميخوان ببينند چون ميخوان آدمهاي باکلاسي باشند اما بعضي وقتها يواشکي ميبينند! 


من خودم تا آخر ندیدم این فیلمو و تعریفشو از بقیه شنیدم ولی به نظرم فیلم بدی نبود ... یه جورایی جدید بود

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:20 PM  توسط هانیه   | 

دلم میخواست خیلی چیزا رو بنویسم اینجا

خیلی حرفا .... ولی حالا که می خوام بنویسم ... میبینم اصلا نمی تونم ... پس بیخیال

گفت رفتني بايد رفت...منم رفتم...چون بودن و نبودنم برايش  هيچ فرقي نداشت...رفتم چون او خواست اما...صداي پاهام تا ابد توي گوشش خواهد ماند

این شعر و یه جا دیدم ... گفتم بذارمش اینجا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 3:25 AM  توسط هانیه   | 

یه کم تلخه .... ولی ارزشه خوندنو  داره ...

 

آيا قصه ي آن دختر نابينا را شنيده اي ؟
که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط عاشق يک نفر بود.
معشوقش.
و با او چنين گفته بود: « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد »
و چنين شد، آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد.
 و دختر آسمان را ديد و زمين را، رودخانه ها و درختها را، آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست. معشوق به ديدنش آمد و ياد آور وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن، ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود لرزيد و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
معشوقش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست
معشوق رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 4:7 PM  توسط هانیه   | 

خیلی وقت بود که آپدیت نکرده بودم.امتحانا بودو.....همه مشغول بودیم

البته حالا که خیلی وقته تموم شده امتحانا ولی خوب نمره درس ساختمانه ما رو ندادن هنوز

با این وضع دانشگاه.....شورشو در آوردن اینا به خدا.این چه وضع حذف و اضافه ست آخه!!!!!!

اون از روز ثبت نام اینم از این...آخه کدوم دانشگاهه که دانشجواش از ساعت یک شب بین بخوابن واسه شماره گرفتن............ما که ساعت ۵ اونجا بودیم .... ولی ماشالا بچه یهو مثل چییییییییییییییییی ریختن وسط..شماره صد و خورده ای به زور رسید...

حالا اینم حذف و اضافه شونه مسخره ها...من نمی دونم این چه فیلمیه درس عمومی رو تو حذف و اضافه میدن؟؟؟؟؟؟؟اونم ۱۰۰ نفر تو اون شلوغی باید امضا کنن.....علیایی..علیقلی..ایکس...ایگرگ

همه استاده اومده بودن نشسته بودن به علیقلی کمک میکردن...کی سر کلاس باید بره اونوقت اللله اعلم

هر سه شنبه پا میشیم میایم واسه استراتژیک..هنوز یه استاد ور نداشتن بذارن...

حالا کی جرات داره بره از این فیروزیان بپرسه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!ا انگار ارث باباشو میخوایم ازش

میگه برید بشینید یا میاد یا نمیاد دیگه استاد!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

ماشالا بعضی از خانومای مسئول(۹۹٪)خیلی علاقه بیش از حد به دانشجوای پسر دارن

از نوع برخورد و حرف زدن گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تا راه انداختن كار

)فکر کنم توضیح بیشتر نمی خواد(

خلاصه ابکه معلوم نیست اینا واسه چی حقوق میگرن اونجا؟؟؟واسه داد زدن سر بچه یا .....


"بماند" عزیز..

کامنتت خیلی گنگ بود...تو رشتت صنایعست یا ما؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:47 PM  توسط هانیه   | 


با عرض پوزش از اين که چند وقت بود آپ نکرده بودم
چيزي که اين چند روزه  به بحث داغي توي دانشگاه تبديل شده موضوع حراست جديد و گير دادن خداييش الکيه
که اينجور که ميگن از شنبه هم توي اين ساختمون ميان
اين چيزايي که بچه ها تعريف ميکنن به نظر من خيلي بعيد و غير منطقي ميتونه باشه
مثل اينکه بگن چادر تو بزن کنار....يا به ريش و سيبيل استاد بخوان گير بدن و کلاس وتعطيل کنن..تو اون ساختمون مثل اينکه حتي استادم راه ندادن
ولي من بازم ميگم که  اين کارو به اين شدت تو اين ساختمون نميکنند..چون که اولا تقريبا بچه هاي اينور 2 برابر اونورن
بعدم تو اين ساختمون معمار و عليقلي همين جوري گيرميدادن ولي تو اون ساختمون هيشکي بالا سرشون نبوده
بعدم فکر نکنم که اين وضع زياد دوام بياره...به همه چيـــــــــــــــــــــــــــــــز که الکي نميتونن گير بدن که
حالا انگار هيچ مشکل ديگه اي نيست اونجا فقط سيبيل استاد و ... کوتاهی مانتو ...
جديدا ور ميدارن الکي ميگن ناهار يه چيزه.. بعد بچه ها حالشو ميبرن بعد میرن ژتون متون ميخرن...بعد ورميدارن آشغال ميدن(سيب زميني.گوشت چرخ کرده
....)
غذاي زندانيا خيلي بهتر از اين آشغالاست
بابا آخه چرا هيشکي صداش در نمي ياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين وضع سرويس آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون تهراني ..... موقع پول گرفتنش که ميشه اينقد خوب چرب زبوني ميکنه"بچه ها من نه  سود نمي کنم هيچي باور کنيد از جيب خودم ميذارم(3 4 ميليون)
جونه عمه ت تو راست ميگي...............
تو اگه اينقد پولداري که بخواي از جيب خودت بذاري. بشين خونت پولاتو خرج خودت کن
ديروز اندازه يه اتوبوس تو سرويس رسالت ساعت 5 بچه ها وايساده بودن ولي ميگفت من يه ماشين بيشتر نمي ذارم
به راننده هم گفت که همه رو پياده کن با ساعت 6:30 برن
آخر ساعت 6 بيچاره راننده با مسئوليت خودش راه افتاد
اين همه مشکل داريم..تازه جدا از وضع استادا
اون وقت ........................
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:20 AM  توسط هانیه   | 

بازم يه حادثه هوايي ديگه....اين دفعه يه هواپيماي ارتش...خيلي افتضاح بوده خداييش
حالا از مسافر هاي هواپيما گذشته بيچاره مردم که تو خونشون نشستن از همه جا بيخبر يهو يه هواپيما رو سرشون خراب ميشههمين جوريش بدون آتيش سوزي و اينا آدم سکته ميکنه.
خدا بيامرزدشون
به قول يکي از آشنا ها ميگفت:ماشين.قطار.اتوبوس....اينا که رو زمينه وقتي يه وقت خداي نکرده يه اتفاقي بيافته آدم حداقل ميدونه که ميتونه يه کاري بکنه..حداقل بپره بيرون...
ولي تو هواپيما هيچ کاري از دست آدم بر نمي آد.فقط بايد بشيني ببيني چي ميشه
من خودم از وقتي که بچه بودم از هواپيما مي ترسيدم.فکر ميکردم وقتي که بزرگ ميشم ديگه نترسم..ولي حالا هر چي که بيشتر ميگذره نفرتم از هواپيما بيشتر ميشه.
طوري که موقع بلند شدن و مخصوصا نشستنش اکثر اوقات سکته رو ميزنم.ولي خيلي جالبه
اون لحظه که اون بالايي.....بين خودتو زمين کلي فاصله ميبيني...هواپيما به شدت ميلرزه.. چرخ هواپيما باز نميشه و دور شهر و نيم ساعت ميچرخه....ميدوني که هيچ کاري نه از دست تو و نه از هيچ کس ديگه بر نمي آد..فقط ميتوني منتظر بشيني تا بيبيني چي ميشه..
اون موقع ست که يه چيزي تو دلت ميگه که فقط يکي هست که الان ميتونه کمک کنه.
کسي که هر کاري ميکنه..اون وقته که از ته دلت ازش کمک ميخواي..ازش ميخواي که رحم  کنه...يه آبروي پيامبرا و اماما قسمش ميدي.. تا نجات بده
وقتي خلبان هواپيما از برجمراقبت درخواست کمک ميکنه و جواب منفي ميشنوه.......
مسئول برج مراقبت ميگه که صداي بلند صلوات ميشنوه ..و بعد....
همه چي واسه هواپيماي c130
تموم ميشه
کي ميدونه که اونا اون لحظه چه احساسي داشتند..شايد يه پدر دلش ميخواسته يه دفعه ديگه لبخند بچه چو ببينه
حق زنده بودنو زندگي کردنو بخ چه اجازه اي از اونا گرفتند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من مطمئنم که مقصرين درجه 1 ابن حادثه الان مشغول خوش گذرونب خودشونن وخم به ابروي خودشونم نمي يارم


a place nearby (برای دانلود)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 4:11 PM  توسط هانیه   | 

سلام و صد سلام ودرود وفراوان درود.
اميدوارم که همه خوب و خوش و سر حال باشيد.مخوصا اونايي که ديروز امتحان ساختموووون داشتن.عجب امتحاني بود خداييش.هر چي سر اون مدريت پروژه هه زجر کشيديم اين يکي....
يکي از بچه ها ميگفت اينقد تقلب کردم که خودم خسته شدم پاشدم برگمو دادم.
حالا ميگفت که 6 نمره پايان ترم داره اين امتحانه.
اصلا يه جورايي زشت بود کسي تقلب نميکرد...انگار وقتي استاد و نگاه ميکردي از رو قصد اونورو نگاه ميکرد تا راحت تقلب کني....
حالا اگه استاد جوري بود که نميشد تقلب کرد سر امتحانش يا واسه امتحانهاي پايان ترم....
چي کار کنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟
من يه روش پيشنهاد ميدم...حداقل يه دفعه امتحان کنيد
آموزش قبول شدن در امتحانات در چند گام
 
?.حتي اگر يک صفحه مطالعه نداريد روز امتحان خوشحال باشيد...

اين مسئله بسيار اهميت دارد...بغض نکنيد ! اضطراب نداشته باشيد...

شونه راست...سر بالا...لبخند بر لب...ولي اصلا نخنديد و جدي باشيد...

اگر کسي از شما پرسيد : چيزي خوانده ايد ؟ حتما اينطور جواب دهيد :

"آماده آماده ام...من اول مي شم!! " تکرار مي کنم اين جمله را با

 صداي بلند و رسا و البته با قدرت بيان کنيد : " من اول مي شم!! "

چرا ؟ چون روحيه در امتحانات مسئله بسيار مهمي است و شما با اين

کار به راحتي مي توانيد روحيه همه کساني را که با شما امتحان مي دهند

خراب کنيد!

?.به هيچ وجه تا قبل از اتمام امتحان به دستشويي تشريف نبريد

(مگر براي تقلب!) اين گفته دو دليل مهم دارد:

-اول به اين دليل که تجربه نشان داده شده است که عموم آدم ها در هنگام

فشار تصميم گيري هاي بهتري دارند!

-دوم به اين دليل که بعد از امتحان حداقل به دليل خالي شدن احساس خوبي

خواهيد داشت!

?.قاعدتا شما را شونصد ساعت! قبل از شروع امتحان سر جلسه مي نشانند...

وقتي عکس يک " ديو دو سر" را روي صندلي خود مشاهده کرديد اصلا هول

نکنيد...مطمئن باشيد که گازتون نمي گيره!! چون اون عکس خودتون هست و

فقط  کيفيت چاپش افتضاح شده !

آروم روي صندلي بنشينيد...به عکس خودتون نگاه نکنيد...سعي کنيد

افکار خود را متمرکز کنيد...بعد از اعماق قلب آرزو کنيد که در اين امتحان قبول

نشويد!! چرا ؟

براي اينکه يک نيروي جاودانه در دنيا وجود دارد که فقط وقتي آدم از ته قلبش

آرزو مي کند فعال مي شده و تمام دنيا را عليه آرزوي آدم بسيج مي کند!!

در اين شرايط دو حالت پيش مي آيد:

الف- يا نقشه ما موفقيت آميز بوده و شما قبول خواهيد شد...

ب- يا شما براي يکبار هم که شده به آرزوي قلبي خود مي رسيد..!!

?.کلوچه يا کيکي که سر جلسه به شما داده شده را به عنوان سوغاتي به منزل

ببريد...خانواده هميشه از اين که فرزندش با دست پر به خانه برگردد استقبال مي کند...

       *  *  *
تبصره: هيچ مسئوليتي در قبال عدم موفقيت شما در استفاده از اين روش نمي پذيريم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6:8 PM  توسط هانیه   | 

سلام.خوبين؟فکر ميکنم يه 10 15 روز ميشه که آپديت نکردم.راستش حسش نبود.حالا الانم زياد حسش نيست ولي گفتيم بيايم آپ کنيم ... اين هفته که گذشت اصلا هفته خوبي نبود..روز بد نبينيد....هيچوقت فکر نمي کردم اينقد شجاع بشم که خودو با پاي خودم پاشم برم زير عمل... خلاصه ما اينيم ديگه...يوهويي متحول ميشيم.. امروزم خيلي خسته کننده بود.صبح پاشديم رفتيم دنباله اين پروژه درس اين يارو...پژوهشکده مخابرات راستش برخوردشون خيلي خوب بود و اينجا "جا داره که تشکر کنم که از اينکه کمال همکاري رو داشتند." خيلي جالب بود ..همه مشغول بودند..کوچکترين صدايي نبود..ولي مشغول چي؟؟؟؟؟ اونايي که من پيششون رفتم يکي media playeresh باز بود و داشت آهنگ ميگوشيد.. يکي داشت واسه کنکور تست حل ميکرد... يکي ديگم که من باهاش کار داشتم ميگفتن جلسه سست..حالا ديگه خدا خودش ميدونه خلاصه خانومه گفت که 12 جلسش تموم ميشه.. ديگه نشستيم تا 12 شه ...ولي از اونجايي که خيلي جاي آروم و خوبي بود منم که مشکل کمبود خواب... خوابم برد....ديگه همين جوري بيدار ميشدم ميديدم خبري نيست دوباره خوابم ميبرد..ديگه 12 شد 1:15 که ديگه آقا هه تشريف آوردن و يه چند تا ورق داد و گفت بقيشم ميل ميزنم برات.. ديگه از ساعت 11 منتظرشون بودم 5 مين بيشتر طول نکشيد کارمو تندي برگشتم. بعد زودي ديگه تشکر کردم تا بيچاره ها به کارشون(آهنگ گوشيدن .تست زدن......)برسن
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:12 PM  توسط هانیه   | 

بـــــــــــــــــــــــــــــــــله ميبينم که بعضي وبلاگشون خيلي متنوع شده و همه جور مطلبي توش مي ذارند.تبريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
اين آهنگ آغوش شادمهر عقيلي خيلي باحاله....
تا گرم آغوشت شدم   چه زود فراموشت  شدم
..............................
آغوش
که به صورت mp3
وحجمش 3.04 mb

اين استاد مظفرم که ديگه آخرشه......آخه يکي نيست بهش بگه سعادت خانووووووووووووووووووم(به قول خودش که ميگه بهم ميگن خانوم سعادت...)
مگه مجبوري که ين بچه مظلوم آروم ساکت .. و دوستشو دعوا کني که بعد دپ شده ازش اونجوري معذرت خواهي کني؟
ها؟ها؟ها؟ها؟ها؟ها؟ها؟
نه به مهلبونيا يه اين نه به خشانت اون مديريت پروژه هههههه
با اون ابيليتي چشماش
غول 4 چشمم اين طوري نيست که بتونه تو يه لحظه همه جا رو ببينه..
هر لحظه سر امتحان هر کي سرشو مي آورد بالا مي ديد که اين يارو داره نيگاش ميکنه............
دو هفته ديگم که امتحان ساختمون داريم....البته اگه من تا اون موقع زنده باشم...
دفعه ي بعد يه مقدار اندر توصيفات خانووم.....
فاميليشو هرکي ميدونه به منم بگه پيليز
فيلن تا بعد
باباي
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 6:25 PM  توسط هانیه   | 

با سلام به همه دوستاي مهلبوني که مي يان وبلاگو مي خونن ..مخصوصا اونايي که مي يان نظر ميدن
پست اين دفعه يه کم فرق ميکنه . به پيشنهاد خيييييييليا اين دفعه شعر و جملات ... نمي نويسم...
از چي بنويسم so?
uni يه کم از ...
parand azad university press
اول از همه در باره اين استاد مديريت پروژه مينويسم که دلم حسابي پره ...
اه اه..آخه خيال کرده کيه؟ همچين نگاه هاي مستحق تمسخر ميکنه که انگار  داري سر کلاس نچفسکو رو با لوبيا و قاشق مي خورييييييييي
  آنترکم که نميده  .آدم بغل دستيشم که نگاه کنه بر ميگرده يه چيز ميگه..
جونش در باد دوشنبه اين هفتم ميخواد امتحان بگيره چرمننننننننننننننننگ
آخه درس به اين مهمي چرا بايد همچين استادي داشته باشه؟
استاد زبان تخصصي هم که ديگه آخرشششششششششششه
اون هفته اي اومده ميگه من ديشب ساعت 12:30 اومدم خونه ..بعد نشستم يه فيلمه 2 3 ساعته ديدم خلاصه الان خوبم مياد ميخام بخوابم   خودتون بخونيد
منم به نشانه اعتراض کلاس رو ترک کردم  ولي فکر کنم استاد اصلا متوجه بيرون رفتن من نشد چه برسه به حرکت اعتراضيييي(تا اون موقع خوابه هفت پادشاه ديده بود(
استاد اون کلاسيا که هيچي... يه گوله نمک و هيجان ماشالاااااا
هيچييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي حاليش نبست
تازه مثلا گسسته هم درس ميده
خدايش يه تار موي گنديده دانشيان ميارزه به صد تاي ايت دادستاني چرمنگه غازقلنگ
خدايش استاداي ما هرکدوم فيلمن واسه خودشون
خوب ديگه فعلا بسه سرتونو درد آوردم خودشونو ناراحت نکنيد
فقط نظر يادتون نره نظرات شما موجبات دلگرمي ما را فراهم خواهد گرديد(دانشيان)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 9:11 PM  توسط هانیه   |